تبلیغات
♡♡دفتر خـ♡ـاطرات سارا♡♡ - ×world25×داستان دقلو هایی که دقلو نبودند

×world25×داستان دقلو هایی که دقلو نبودند

سه شنبه 12 آبان 1394 06:21 ب.ظ

نویسنده : sara
ارسال شده در: مدرسه ? غیره ? خاطرات من ? داستان های من ?
متن های اینجووری یعنی غزل می گه 
متن های اینجوری یعنی سارا می گه 

یکی از روز ها ...
دو دوست با هم به پارک رفتن 
هر کی آن ها را می دید می گفت شما خواهر هستید ؟
_ می گفتیم : نه !
من فکر کردم و گفتم ما خواهریم !
واقعا میشه ما برای یک روز خواهر باشیم 
باید به سارا بگم شاید اون قبول کنه ! 
که برای امروز خواهر باشیم

سارا ... یه خواهش دارم 
میشه ما امروز خواهر باشیم؟ 
چی خواهر ... فکر خوبیه باشه 
اون ها بازی کردن 
در حال بازی عینک سارا افتاد و شکست 
سارا ناراحت شد 
با خود گفت حالا چه کنم
.
.
.
.
.

غزل آمد :
خواهر برای اینجور مواقع هست 
بیا عنک مرا بگیر 
غزل عینک شکسته را رو ی چشمش گذاشت 
سارا گفت : چی ...
ما امروز خواهریم ! فردا که نیستیم 
یعنی فردا عینکتو می گیری ؟
نه نه ! ما همیشه خواهرم 
نه برای عینک 
بلکه برای اینکه وا واقعا دقلو هستیم 
ببین قدمان دراز هست 
سفید هم هستیم 
عینکی هستیم 
درسمان عالی 
قیافه های شبیه به هم 
همیشه دست تو دست هم 
پس چرا ما دقلو نباشیم 
در قلب هم ...
برای همیشه دقلو باشیم 
دقلو هایی که دقلو نبودندولی می خوان که دقلو باشن 


نویسنده:
غزل ....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 12 آبان 1394 06:43 ب.ظ